نجواهای نگفتنی قلب من
ز هشیاران عالم هرکه رادیدم غمی دارد/بزن طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد 
قالب وبلاگ
نویسندگان
مگه قلب وظیفه اصلیش پمپاژ خون نیست؟پس چرا انقدر توی أمور دیگه دخالت میكنه؟فضوله؟یا مریضه؟؟؟توی این خاك همه چی بهم میاد.همونطور كه امور مملكت هیچ وقت پیش نمیره و همیشه یه چی كمه،یعنی مثلا اداره بازه ولی مسولش نیس فرادا میری مسولش هست سیستمشون قطعه پس فردا میری یه چیز دیگه نیست و الی آخر.عشق و عاشقی هامونم همینطوره،یكی تو رو دوس داره و خودشو میكشه باهاش باشی ٢٤ ساعته هم میتونه باشه ولی تو دوسش نداری و دلشو میشكونی،یكی ام هست تو دوسش داری ولی اصن نمیفهمی اونم دوست داره یا نه،خودتو میكشی یه ساعت ببینیش ولی اون اصن وقتی برات نداره.گاهی دلم برای خودم میسوزه،كاش میشد با ترحم با یكی زندگی كرد،كاش میشد بی دوس داشتن هم زندگی كرد،كاش میشد خیالت راحت باشه از اینكه حداقل یه نفر عمیقا دوسِت داره و همه كار برات میكنه و كلا فكر و ذكرش تویی و عشقش توی تو ذخیره میشه و از تو به زن دیگه ای منتقل نمیشه و در عین حال توام عاشقش باشی.یا حداقل وقتی هیچكدوم اینا نمیشه به دلت بفهمونی خفه شه بشینه سرجاش.٤ سال پیش همچین شبی من كلی عصبی بودم ازاینكه چه انتخابی بود كردم و كلی گریه كردم كه برای عروس طلا نخریدن و دوش گرفتم و آرایش كردم و رفتم خونه داماد انگار نه انگار اتفاقی افتاده.الان میفهمم هیچ حس دوس داشتنی بین ما نبود و چقدر نسبت به هم بی اهمیت بودیم،فقط میخواستیم تموم شه،فرداش هم رفتم ارایشگاه و موقع ناهار با كلی گشنگی زیر دست ارایشگر اماده شدم و حتی زنگ نزد بپرسه برات غذا بفرستم یا نه و من تا شب گشنه بودم.اه چقد حالم بد میشه از یاداوری اون روز.بدون هیچ خنده و شوخی و حرف عاشقانه و رمانتیكی،بدون رقص دونفره،بدون هیچ حس خوبی به شب رسید بعدم توی خونه خودمون مثل دوتا غریبه بدون بغل و حرف قشنگی و بدون اینكه كمكم كنه لباسامو عوض كنم بدون هیچ شیطنت و عشقولانه بازی میخواست فقط كار خودشو بكنه و منم اجازه ندادم.كاش همون فردا صبحش برگشته بودم خونه بابام.وقتی شب و روز عروسیت بهت خوش نگذره و حس خوبی نداشته باشی از بودن كنار طرفت تااخر عمرت هم نداری.نمیخوام موج منفی بدم ولی باید بنویسم كه خالی بشم.
[ چهارشنبه 18 مهر 1397 ] [ 06:02 ب.ظ ] [ فروزان ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


من یه زنم بایه ذهن پریشون،
میخوام اینجاهمه چیزایی که ذهنمومشغول میکنه بنویسم.چون محرمی ندارم،شایدم جرأت گفتن خیلی چیزارو تودنیای واقعی ندارم...
توی این حدود سه سالی که توی وبلاگم مینویسم خیلی عوض شدم
یک سالی هم میشه با فکر طلاق میخوابم و با فکرش بیدار مشم
همیشه برام سواله بودن کنار کسی که دوسش داری بهتره یا بودن کنار کسی که دوست داره؟

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب


  • paper | فروش بک لینک با کیفیت | فال روزانه
  • لینک | buy Reproduction