ز هشیاران عالم هرکه رادیدم غمی دارد/بزن طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :اكسیر
تاریخ:جمعه 16 آذر 1397-12:07 ق.ظ

بمب،یك عاشقانه

امروز دوستم پی ام داد كه من امشب با شوهرم و یكی از دوستام كه اونم مجرده میخوایم بریم سینما،میای؟گفتم اره.گفت پس ماشین نیار، ٤ تایی با ماشین ما میریم و بیا فلان ایستگاه مترو.خلاصه رفتیم و فیلم بمب،یك عاشقانه رو دیدیم.داستانش برای زمان جنگ بود لیلاحاتمی و شوهرش نقش اصلی بودند،این زن و شوهر كلا باهم قهر بودن سر اینكه داداش شوهره قبلا عاشق این دختره بوده و میرفته دم دبیرستانش و ...ولی بعدا اون میره جبهه و میگن شهید شده بعد كه این یكی داداشه این دختره رو میگیره خبر میاد كه داداشش زنده س و أسیر شده فقط،زنه خوشحال میشه و اینجاس كه تازه شوهره میفهمه این هم اونو دوست داشته و كلا زندگی رو برا خودش و زنش زهر مار میكنه،البته زنه هم میگه من فقط از خبر زنده بودن یه إنسان خوشحال شدم نه بیشتر و ...ولی شوهره هی فكر میكنه این دلش بااونه.سر همین مسائل بینشون حتی وقتی اژیرخطر میكشیدن اینا دوتا نمیرفتن پناهگاه،شوهره میگفت ما چیزی برا از دست دادن نداریم،یه شب زنه بهش میگه سه ساله زندگی مونو جهنم كردی اونم توی اوضاعی كه معلوم نیس دودقه دیگه زنده باشیم یا نه(بخاطر بمباران و ...) خلاصه شوهره هم یه شب بعدش میشینه با زنش حرف میزنه و هی حرفای قشنگ میزنه به زنش و در اخر میخواد بگه كه همه این ویژگیاتو دوس دارم ك همون اژیر و ...نمیذاره و دیگه مجبور میشن برن پناهگاه( ولی خب آشتی میكنن)بعد شوهره برمیگرده بالا كه نامه عاشقانه شاگرد دبیرستانیش رو كه سر جلسه امتحان ازش گرفته بودو دیگه بعد اخرین امتحان پسره،باباش جمع كرده بود و رفته بودن از اونجا(فكر میكرد تقلبه) رو ببره پناهگاه بده به همون دختری ك مخاطب نامه بود(هم شاگردش هم اون دختره تو ساختمون این ناظمه بودن)كه ساختمونشون رو میزنن و با خاك یكسان میشه و اونایی ك تو پناهگاه بودن از جمله زنه زنده میمونه،شوهره رو رفتن پیدا كردن با امبولانس بردن ولی فكر نكنم زنده بمونه.كلا غم انگیز بود و توصیه نمیكنم ببینین اما پیام اصلیش این بود كه قدر عزیزانتون رو تا وقتی هستن بدونین معلوم نیس تا كی كنارتونن.بعدم رفتیم ساندویچ سعید شام خوردیم و مادوتا رو رسوندن و خودشون هم رفتن.اما كلا من از اول تا اخر دلم پیش آقامون بود،یعنی دلم میخواست با اون برم سینما و شام و..اخر شب هم برگشتنی بارون قشنگی گرفت هی تصور میكردم الان اگه با اون بودم چقدر خوش میگذشت و تو ماشین هی میرقصیدم تازه الانم میومد خونه بغلم میكرد میخوابیدیم ولی باید تنها بخوابم.دلم گرفت... پی نوشت:امشب دوستم به محض دیدنم گفت واای چه روسری قشنگی و چقدر بهت میاد!روسری بود كه عزیزم برام خریده بود.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر